روياي جاودانه
محکم درب اتاق را به هم می زنم. گریه ام گرفته است ولی به خودم اجازه نمی دهم که گریه کنم . آخر این طور فکر می کند که کم آورده ام.ولی نه من گریه بکن نیستم. خودم را روی تختم پرت می کنم . هنوز داره غرغر می کند.نمی دانم کی می خواهد از این گیر دادنهایش دست بردارد. بالشت را روی گوشهام فشار می دهم تا صدایش را نشنوم.ولی انگار صداش بلند تر از این حرف ها است. دستم را به سمت بسته قرصی که روی میز کنار تختم است می برم و یکی از قرص های گرد صورتیم را در می آورم.آن را روی زبانم می گذارم و چشمانم را می بندم و آن را با آب دهانم قورط می دهم. دیگر طاقت ندارم گریه نکنم خیلی درد می کند.قطره های اشک امانم نمی دهد. انگار متوجه نیستن که نباید زیاد من را عصبی و ناراحت کنند. وقتی متوجه می شوند که دیگر خیلی دیر است و..... سعی می کنم نفس های عمیق بکشم ولی خیلی سخت است. یک طور صدای خِرخِر از توی سینه ام می آید. قلبم به حدی تند می زند که انگار می خواهد از حلقم بیرون بزند. به طرف آسمان می خوابم و چشمانم را می بندم.دست چپم را روی قلبم می گزارم تا صدای گروم گروم های وحشتناکش را زیر انگشتانم حس کنم.بیشتر وقتها این کار را انجام می دهم. آخر می ترسم هنوز چیزی نشده توی اوج جوانی از کار بی افتد و دیگر نتوانم صدایش را بشنوم. تو تو بغلمی .بدنت هم گرمه هم نرم.شاید هم گرمی دستای خودم باشه.دلم خیلی گرفته،چیکارکنم فقط تو رو پیدا کردم که باهات حرف بزنم.ازت خواهش میکنم که به حرفام خوب گوش کنی.آخه هیچکسی نیست که به حرفام گوش بده.بغض بدی گلوم رو گرفته،پس گوش کن! کلی آدم دورمن ولی هیچکس رو ندارم!هیچکس رو ندارم که بهش بگم خیلی تنهام. هیچکس گریه هامو نمیبینه ولی خنده های تظاهریم رو چرا،خیلی خوب می بینن.!! چون آدما ساخته شدن برای تظاهر کردن.همیشه هم واقعیت رو پشت یک نقاب مسخره قایم می کنن. تظاهرمی کنن که خیلی خوبن ولی پشت اون نقاب... .می دونی چیه؟!می ترسم!می ترسم که گول یکی از این آدمای نقاب زن رو بخورم!دلم می خواد یه آدمی که نقاب نداره منو نصیحت کنه.اون قدر برام بگه که گوشم پر بشه و مغزم پخته. آره تو راست میگی همچین آدمی اصلا وجود نداره. دهانم رو به صورتت نزدیک می کنم و در گوشت تنها آرزومو می گم. ازت ممنون که به حرفام گوش کردی. سرامیک سفید،رگ آبی دست من،تیغ برنده ای که توی دستمِ!سرتو توی بغلم گذاشتی و گریه می کنی،چرا؟-چون نذاشتن بهم برسیم؟تو فکر می کنی که من ناراحت نیستم؟نه عزیزم داری اشتباه می کنی.من دارم می میرم!!همون روز که جواب رد بهم دادن،دلم می خواست بمیرم.همینطور اشک میریزی و منم تو رو محکم توی بغلم گرفتم.بدنم خیلی داغٍ مگه نه!؟امروز روز قشنگیه!می خوام با یه شکل جدید این روز و برات جشن بگیرم!تیغ توی دست راستمِ،اون و محکم روی رگ دستِ چپم میکشم.همینطور خون ففاره میکنه،حالا منم دارم اشک میریزم.سرامیک سفید داره رنگِ خودش و از دست میده.آخه دیگه سفید نیست،شده قرمزِ قرمز،مثلِ دریای خون.کمکم داری حس میکنی که بدنم سرد شده!با نگرانی سرت و بالا میاری و نگام می کنی.خیلی ترسیدی!جیغ بلندی میکشی و از بغلم دور میشی.اشکات بدون هیچ صدایی پایین میریزه.دباره میای و سرم و توی بغلت میگیری و می بوسی،بهم میگی که خیلی دوسم داری!ولی حالا دیگه؟دیگه فایده نداره. من بالا سرت ایستادم ولی تو منو نمیبینی.با خشم به طرف آینه میری و قیچی رو برمیداری ،می خوام دستت رو بگیرم،ولی نمیشه،با قیچی موهای بلند مشکی بافته شدت رو قیچی می کنی!دارم داد میزنم گلم این کارو نکن!ولی نمیشنوی.می خواستم بهت بگم با اون تیغ رگت و بزن ولی حس کردم خیلی خود خواهانس.انگار ترجیح دادی موهاتو کوتاه کنی.دوباره هِق هِقت بلند میشه.گوشیت به صدا در اومده.اول حوصله نداشتی جواب بدی ولی انگار شماره روی صفحه گوشی نظرت رو عوض کرد.اشکات و پاک کردی و گفتی :سلام عزیزم...بعد از مکث کوتاهی گفتی؛ممنون ،خوبم گلم.صدای یه مرد از توی گوشیت شنیده میشه.منم مات و مبهوت دارم نگات می کنم .باید از اون اول می فهمیدم که خودت راضی با من بودن نیستی.تو فقط منو موقع تنهایی می خواستی.ولی من ...ولی من می خواستم تو تا آخر عمر کنارم باشی. آخه گلم خیلی دوست داشتم!!تو بر میگردی و به من و اون همه خونی که دورم ریخته نگاه می کنی ،ناگهان گوشی از دستت می افته ،یاد حرفم افتادی که گفتم می خوام یه جور خاص واست تولد بگیرم!حالا تو روی اون سرامیک ها می بینی که با خون نوشتم: خوبین؟ از شیراز بگم خیلی خوش گذشت جاتون خالی! ی متن براتون گذاشتم که خیلی قشنگ حتما بخونین. چقدر سخته تو چشاي كسي كه تمام عشقت را ازت دزديد و به جاش يه زخم هميشگي رو قلبت هديه داد زل بزني و به جاي اينكه لبريز كينه و نفرت شي حس كني كه هنوزم دوسش داري. چقدر سخته دلت بخواد سرت و باز به ديواري تكيه بدي كه يك بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده. چقدر سخته كه تو خيالت ساعت ها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام نتوني بگي. چقدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشك گونه هاتو خيس كنه اما مجبور بشي بخندي تا نفهمه كه هنوزم دوسش داري. چقدر سخته كل آرزوهاتو تو باغ ديگري ببيني و هزار بار تو خودت بشكني و اون وقت آروم زير لب بگي:(گل من باغچه نو مبارك). امیدوارم سال خوبی رو شروع کرده باشین!من تا امروز به غیر از خونه خالم وچیتگر جایی نرفتم.ولی قراره تا آخره شب حرکت کنیم و بریم پیش کورش جونم!!!!!!! نکنه نمی دونین کیو میگم؟!!!!!! بابلا کورش کبیر !پادشاه ابر قدرت ایران.تازه برای اولین بار هم هست که میخوام برم شیراز.دارم بال بال میزنم. فکر کنم تا آخر ۱۳ هم نتونم آپ کنم.برا همین یکی از متنای نسبتن خوبم رو براتون گذاشتم بخونین.شاید خوشتون بیاد. الته امیدوارم. +++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ من قلب كوچولویی دارم. خیلی كوچولو. خیلی خیلی كوچولو...مادر بزرگم میگه: قلب آدم نباید خالی بمونه، مثل گلدون خالی زشت است و آدم رو اذیت می كنه. برای همین هم مدتی است فكر میكنم این قلب كوچولو رو به چه كسی باید بدم؟. یعنی، راستش ، چطور بگم؟ دلم می خواهد تموم تموم این قلب كوچولو رو مثل یك خونه قشنگ كوچولو به كسی بدم كه خیلی خیلی دوسش دارم.. یا... نمی دونم... كسی كه خیلی خوب . كسی كه واقعا حقش است توی قلب كوچولو و تمیز من خونه داشته باشه. خب راست می گم دیگه. نه؟ پدرم می گوید: قلب، مهمان خانه نیست كه آدما بیان، دوسه ساعت یا دوسه روزی توی اون بمونن و بعد برن. قلب، لانه گنجشك نیست كه در بهار ساخته بشه و در پاییز باد اون رو با خودش ببره... قلب، راستش نمی دانم چیست، اما این را مي دونم كه فقط جای آدماي خیلی خیلی خوب ، برای همیشه...!!!!!!! خب ... بعد از مدتي فكر كردم، تصمیم گرفتم قلبم را بدم به مادرم، تمام قلبم را . تمام تمامش را بدهم به مادرم، و این كاررو هم كردم...اما ... اما وقتی به قلبم نگاه كردم دیدم، با این كه مادر خوبم توی قلبم جاگرفته، خیلی هم راحت است، باز هم كلي از قلبم خالی مونده... خب معلوم است. من از اول هم باید عقلم می رسید و قلبم را به هردوشون می دادم. به پدرم و مادرم. پس همین كار رو كردم. بعدش ميدونين چي شد؟ بله، درست !. نگاه كردم و دیدم كه باز هم، توی قلبم، مقداری جلی خالی مونده. فورا تصمیم گرفتم اون گوشه خالی قلبم رو بدم به چند نفر. چند نفر كه خیلی دوسشون داشتم. و این كاررو كردم. برادر كوچولوم، دايي وسطيم، پدربزرگم، مادربزرگم، از دوستام مثل فرزانهََََ. فريده. شبنم. طليعه. سروناز.شقايق و........ روهم توی قلبم جا دادم... فكركردم حالا دیگر توی قلبم حسابی شلوغ شده... این همه آدم توی قلبی به این كوچكی، مگه مي شد؟ اما وقتی نگاه كردم، خدا جونم! ميدونين چي شد؟ دیدم كه همه این آدما، درست توی نصف قلبم جا گرفتن. درست نصف ،با این كه خیلی راحت هم ولو شده بودن و می گفتن و می خنديدن. و هیچ گله ای هم از تنگی جا نداشتند... وقتي ديدم همه آدماي خوب خوب تو قلبم جا گرقتن تصميم گرفتم نازنين يكي از همكلاسيام هم تو قلبم جا بدم ،ولي جا نگرفت هركاري كردم نرفت تو قلبم،........ خيلي سعي كردم ولي نشد .............خيلي هم دلم براش سوختا !ولي خوب چه كنم قلبمه كاريش نميشه كرد ديگه!!!البته خودش هم دوست داشت بياد ولي هر وقت ميومد تو قلبم وقتي دوستاي..... ميديد از روي غرور كه جلو اونا كم نياره جلدي ميومد بيرون!!!!!!!!! عيد يا بهار؟چه فرقي مي كند لاله،بنفه،نرگس،سنبل بوته،چهارشنبه سوري آخر سال. ((سرخي تو از من ،زردي من از تو)) گلدان عطري،تنگ بلوري با ماهي قرمز رنگ غليظ شايدهم لاجين آبي. تو بگو عيد من ميگويم بهار. سبزه،سمنو،سنبل،سفره هفت سين. بوي بهار،بوي سبزه،عطرياس،شعر.... بهاران خوش است/به گلبانگ عيد/گل روي ياران خوش است. بهار ،عيد... و صداي توپ تحويل سال نو و آرزو: يا مقلب القلوب و الابصار،يامدبرالليل و النهار..... حال ما را نيكو بگردان بهارتان پرگل-عيدتان مبارك سلام دوستان ي داستان ديگه نوشتم اميدوارم خوشتون بياد چند روز پيش بود كه ي بنده خدايي دفتر داستانامو گرفت و خوند بعد بهم گفت اگه بتونه با يكي از چاپخونه ها صحبت مي كنه و اگه از داستانام خوششون اومد و تونستن برام چاپ كنن. دعا كنين بشه.منم سعي مي كنم تو ايام عيد بيشتر بنويسم كه به اميد خدا داستانام چاپ بشه.! ************************************************************* ملاقات با خدا* روزی پسر بچه ای تصمیم گرفت به ملا قات خدا برود و چون می دانست راه درازی در پیش دارد مقداری کلوچه و نوشیدنی در چمدان گذاشت و سفرش را آغاز کرد هنوز راه درازی نرفته بود که در پارک چشمش به پیرزنی افتاد که دروی صندلی نشسته بود و خیره به پرندگان نگاه می کرد پسرک کنار پیرزن نشست و چمدانش را باز کرد می خواست چیزی بنوشد که متوجه گرسنگی پیر زن شد و کلوچه ای به او داد پیرزن با حس سر شار از قدر شناسی آن را گرفت و لبخندی نثار پسرک کرد لبخندش آن قدر زیبا بود که پسر ک خواست برای دیدن دوباره آن مقداری نوشیدنی نیز به او بدهد لبخند های پیرزن پسرک را غر ق در لذت کرد. آن دو تمام بعد از ظهر را به خوردن و نوشیدن گذراندند بی آن که کلمه ای بین آن ها رد و بدل شود با تاریک شدن هوا پسرک تازه متوجه شد چقدر خسته است و برای برگشتن به خانه از جا بر خاست اما هنوز چند قدمی پیش نر فته بود با سرعت به سوی چیرزن باز گشت و او را در آغوش کشید و باردیگر نظاره گر عمیق ترین لبخندپیر زن شد مادر پسرک که با ورود او اوج لذت را در چهره وی تشخیص داد علت شادی او را جویا شد پسرک نیز در پاسخ گفت من امروز با خدا ناهار خوردم و قبل از این که مادر چیزی بگوید اضا فه کرد و لبخند او زیباترین لبخند ی بود که تا به حال دیده ام پیرزن نیز سرشار از شادی و آرامش به خانه برگشت و در پاسخ به پسرش که از حالا ت عجیب مادر شگفت زده شده بود گفت امروز با خدا در پارک کلوچه خوردم اوبسیار جوان تر از آن است که انتظار داشتم سلام دوستان ي داستان كه البته به نظر تكراري مياد ولي خيلي با اون چيزي كه شما تو داستانا خوندين فرق مي كنه نوشتم.حتما بخونين. خاله سوسكه روسري كوتاهش را صاف و صوف كرد و بعد رفت و رفت و رفت تا رسيد به قصابي قصاب كه از هولش نزديك بود دستش رو ببره به خاله سوسكه گفت:خاله قزي كفش قرمزي زن من مي شي؟خاله سوسكه گفت:چرا كه نشم خوبم مي شم.به شرطي كه حق طلاق با من باشه،قصابيت رو هم بايد مهرم كني،قصاب گفت:به رو چشم هر چي شما بگين،ي هفته گذشت خاله سوسكه و قصابه از هم طلاق گرفتن. خاله سوسكه مانتوي صورتي اش رو پوشيد و بعد رفت و رفت و رفت تا رسيد به دكان آهنگري،آهنگر به خاله سوسكه دگفت:خاله قزي كفش قرمزي!زن من مي شي؟خاله گفت:چرا كه نشم خوبم مي شم به اين شرط كه حق طلاق با من باشه دكان آهنگريت رو هم مهرم كني.آهنگر گفت حرفي نيست آبجي چاكرتم هستم يك هفته گذشت و خاله سوسكه و آهنگر از هم طلاق گرفتن. خاله سوسكه دستي به روي موهاي مش كردش كشيد و بعد رفت و رفت ورفت تا رسيد به دكان پنبه زني،پنبه زن آب دهنش رو قورت داد و به خاله سوسكه گفت:خاله قزي كفش قرمزي!زن من مي شي؟خاله سوسكه گفت:چرا كه نشم خوبم مي شم به شرط اين كه حق طلاق با من باشه و دكان پنبه زنيت هم مهرم كني،پنبه زن گفت:پنبه كيلو چنده خاله جون دربست مخلصتيم!ي هفته گذشت خاله سوسكه و پنبه زن از هم طلاق گرفتن. خاله سوسكه لنزهاي سبزش رو گذاشت توي چشاش و بعد رفت و رفت و رفت تا رسيد به بقالي،بقال عينكش رو كمي عقب و جلو برد وبعد به خاله سوسكه گفت:خاله قزي!كفش قرمزي!زن من مي شي؟خاله سوسكه گفت:چرا كه نشم خوبم مي شم به شرطي كه حق طلاق با من باشه،مغازت رو هم مهرم كني.بقال گفت:هرچي دارم و ندارم فداي ي تار موت خاله جون.ي هفته گذشت و خاله سوسكه و بقال از هم طلاق گرفتن.
آقا موشه از خوشحالي رسيه مي رفت و دستي به سر خاله سوسكه كشيد و گفت:آفرين!نقشمون گرفت.الحق كه زن خودمي.حالا مي تونيم با پول مهريه هايي كه جمع كردي از اجاره نشيني خلاص بشيم و يك آپارتمان خيلي بزرگ توي خيابون فرشته بخريم!!!!!!!!!!!!!! سلام . اين متني رو كه مي خوام بنويسم يكي از جديدترين و پر طرفدار ترين داستان هام البته بعد از قلب هميشه عاشق.ولي خواهشن بخونيدش دلم مي خواد نظراتون رو بدونم.! ************************************************************* به نام يزدان پاك دستانم را زير سرم برده بودم و به آسمان نگاه مي كردم.واي چه ستاره هايي مي ديدم يكي بزرگتر يكي كوچكتر،يكي پرفروزان يكي كم فروزان ولي همگي زيبا بودن فقط اين وسط مشكل اين بود كه من تنها بودم.دلم مي خواست يا من برم پيش اونا يا اونا بيان پيش من .اي كاش،اي كاش لااقل يكيشون رو براي چند دقيقه كنار خودم نگه مي داشتم و باهاش حرف مي زدم.بهش مي گفتم كه چقدر تنهام.مي گفتم كه هيچ كس حوصله حرف زدن با من و نداره،مي گفتم كه حتي وقتي مي خوام با خدا هم حرف بزنم انگار گوشاشو مي گيره و تو دلش بهم ميگه:بس ديگه چقدر حرف مي زني ؟ ولي افسوس كه اين حرف ها هيچ فايده اي نداشت و فقط روياي كودكانه بود.در همين افكار بچه گانه قوطه ور بودم كه ناگهان چيزي پرنور از آسمان بر روي زمين درست كنارم افتاد.اولش خيلي ترسيده بودم ولي سعي كردم نترسم و به كنارم نگاه كنم. وقتي سرم را چرخاندم از شدت تعجب زبانم بند رفته بود. چه مي ديدم؟؟ واي خداي من !! مگه مي شه؟؟ يكي از همون ستاره ها كنار من بود.ستاره رو در دست گرفتم بدنش سرد بود انگار اونم ترسيده بود و سردش شده بود.محكم در آغوشش گرفتم و نوازشش كردم تا شايد گرم شود.چند دقيقه اي نگذشت كه گرم شد.ومن شروع به صحبت كردم.خيلي حرف زدم،آخه بالاخره بعد از مدتي يكي رو پيدا كرده بودم كه بخوام باهاش درد و دل كنم. همين جور گرم حرف زدن بودم كه خوابم برد.هرزگاهي بيدار مي شدم وستاره كوچولو رو نگاه مي كردم.طفلك انگار اونم خيلي خسته بود،به خواب عميقي فرو رفته بود.بوسه اي آرام بر گونه هاي درخشانش زدم و خوابيدم.صبح كه از خواب بلند شدم ديدم ستاره كوچولو نيستش.كلي اطراف رو نگاه كردم ولي پيداش نكردم.لحظه اي بعد پدرم ازز در وارد شد و گفت:دنبال چي هستيي؟ گفتم:هيچ چيز! پدر گفت:نترس گم نشده ،نگران شدم برادرت پيداش كنه منم برش داشتم و دوباره چسبوندمش به سقف.وقتي اسم سقف رو آورد نگاهي به بالا سرم انداختم ،ديدم بببببببله!همش خواب و خيال بود اون ستاره كوچولويي كه ديشب براش مغز نذاشته بودم ستاره شب تاب خودم بوده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! راستي دوستان من هنوز اسم مناسب براي داستانم انتخواب نكردم .اگه مي شه شما هم كمكم كنين.! فعلا باي! سلام اول در مورد كامپيوترم بگم(طفلك تركيد كه هيچ. هر چي دارو ندارم توش بود به باد فنا رفت.همه ي عكساي خودم .فيلمام آهنگ ها و عكس ها و كيليپ هاي رضا جونم!با كلي چيزاي ديگه)(همه وقتي سيب زميني پيازي چيزي تو خونشون تموم مي كنن و حال بيرون رفتن هم ندارن از در خونه همسايشون مي گيرن .حال منم كيسم خراب شده از در خونه همسايمون كيس گرفتم) ******************************************************************** عشق. -مثل ي آدامسيه كه اولش شيرين ولي بعدش تلخ مي شه!(هر چيزي كه خدا سرم كنه) عاشقي -كشك. عاشق -واي نگو كه ديونه ي همه ي عاشقام مثل:مجنون (جيگر )زليخا(نفس ) شكست عشقي -واي نگو كه دلم خونه حالا عشق به كي؟به چي؟ -آدم مي تونه به همه چيز عشق بورزه.(مثلا عشق هاي من شامل:1.خدا.2.مامان بابام.3.(!).4.درسام.5.اسكيتام.6.گيتارم.و رضا جووووووووونم و.......) نظرت در مورد پسرا؟ -بي احترامي به دوستاي اينترنتيم نباشه ولي همشون نامرد بي معرفتن كه از عشق و عاشقي چيزي حاليشون نميشه!(تا مي فهمن يه دختر بلا نسبت خري دوسشون داره!يا مي پيچوننش يا مي خوان عزيتش كنن يا هم..........) حالا دخترا چي؟ -بي احترامي به خودم و دوستان نباشه ها ولي خيلي ساده و خريم.تا يكي و مي بينن زودي بهش وابسته مي شن و فكر مي كنن همون شواليه با اسب سفيد!خوب چه مي شه كرد اين جورياست ديگه! عشق هاي دختر و پسر به هم حرف آخرت -سعي كنين عاشق نشين يا اگه مي شين واقعي! *اگر عاشق صادق مني،چنان باش كه من مي خواهم اگر عاشق صادق مني چنان باش كه بايد باشي. *اگر عاشق راستين مني تمام در خدمت من باش و اگر عاشق راستين مني در خدمت همان آرماني باش كه تو را عاشق شدن آموخته!* *** عشق اين هجوم بي محاسبه مي تواند تو را براي وصول به عشقي بزرگتر و باز هم بزرگتر ،به جنبشي ساحرانه وادار و تا نهايت انهدام خود در راه چيزي فرا سوي خود"پيش كرد،و مي تواند به سادگي زمينگيرت كند،به خاك سياه بنشاند،و از تو برده ي مطيع و امر بر وضد جنبش بردگان بسازد.(نادر ابراهيمي.در كتاب:آتش،بدون دود.جلد3) واي شرمنده انگار زيادي چرت و پرت گفتم سرتون رو درد اووردم.آخه يكي نيست به من بگه :تو رو چه به اين حرف ها بچه جون برو درستو بخون. راستی یادم رفت بگم :سپندار مزگانتون مبارک. خيلي دوستون دارم فعلا بايييييييييييي.!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
حالا برو قاصدک کوچولو.![]()
گل ناز بی وفا تولدت مبارک
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

